مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا غزل ۷

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم
کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

حال نیازمندی در وصف می‌نیاید
آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را

بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را

یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که بازبیند دیدار آشنا را

نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان
وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی
پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

وزن این شعر، «مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن» در بحر «مضارع مثمن اخرب» می باشد.

غزل ۶ - پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
غزل ۸ - ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک