ز من مپرس که در دست او دلت چونست

ز من مپرس که در دست او دلت چونست غزل ۸۴

ز من مپرس که در دست او دلت چونست
ازو بپرس که انگشت‌هاش در خونست

و گر حدیث کنم تندرست را چه خبر
که اندرون جراحت رسیدگان چونست

به حسن طلعت لیلی نگاه می‌نکند
فتاده در پی بیچاره‌ای که مجنونست

خیال روی کسی در سرست هر کس را
مرا خیال کسی کز خیال بیرونست

خجسته روز کسی کز درش تو بازآیی
که بامداد به روی تو فال میمونست

چنین شمایل موزون و قد خوش که تو راست
به ترک عشق تو گفتن نه طبع موزونست

اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد
مرا به هر چه تو گویی ارادت افزونست

نه پادشاه منادی ز دست می مخورید
بیا که چشم و دهان تو مست و میگونست

کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد
از آب دیده تو گویی کنار جیحونست

وزن این شعر، «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن» در بحر «مجتث مثمن مخبون محذوف» می باشد.

غزل ۸۳ - مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
غزل ۸۵ - با همه مهر و با منش کینست

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک