خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست

خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست غزل ۹۴

خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست
طوبی غلام قد صنوبرخرام اوست

آن قامتست نی به حقیقت قیامتست
زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست

بر مرگ دل خوشست در این واقعه مرا
کآب حیات در لب یاقوت فام اوست

بوی بهار می‌دمدم یا نسیم صبح
باد بهشت می‌گذرد یا پیام اوست

دل عشوه می‌فروخت که من مرغ زیرکم
اینک فتاده در سر زلف چو دام اوست

بیچاره مانده‌ام همه روزی به دام او
و اینک فتاده‌ام به غریبی که کام اوست

هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
تا خود غلام کیست که سعدی غلام اوست

وزن این شعر، «مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن» در بحر «مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف» می باشد.

غزل ۹۳ - یار من آن که لطف خداوند یار اوست
غزل ۹۵ - آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک