آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست

آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست غزل ۹۵

آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
موقف آزادگان بر سر میدان اوست

ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند
سلسله پای جمع زلف پریشان اوست

چند نصیحت کنند بی‌خبرانم به صبر
درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست

گر کند انعام او در من مسکین نگاه
ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست

گر بزند بی‌گناه عادت بخت منست
ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست

میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو
سروی اگر لایقست قد خرامان اوست

چون بتواند نشست آن که دلش غایبست
یا بتواند گریخت آن که به زندان اوست

حیرت عشاق را عیب کند بی بصر
بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست

چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار
خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست

گر همه مرغی زنند سخت کمانان به تیر
حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست

سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
کعبه دیدار دوست صبر بیابان اوست

وزن این شعر، «مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن» در بحر «منسرح مطوی مکشوف» می باشد.

غزل ۹۴ - خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست
غزل ۹۶ - ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک