جان ندارد هر که جانانیش نیست

جان ندارد هر که جانانیش نیست غزل ۱۱۸

جان ندارد هر که جانانیش نیست
تنگ عیشست آن که بستانیش نیست

هر که را صورت نبندد سر عشق
صورتی دارد ولی جانیش نیست

گر دلی داری به دلبندی بده
ضایع آن کشور که سلطانیش نیست

کامران آن دل که محبوبیش هست
نیکبخت آن سر که سامانیش نیست

چشم نابینا زمین و آسمان
زان نمی‌بیند که انسانیش نیست

عارفان درویش صاحب درد را
پادشا خوانند گر نانیش نیست

ماجرای عقل پرسیدم ز عشق
گفت معزولست و فرمانیش نیست

درد عشق از تندرستی خوشترست
گر چه بیش از صبر درمانیش نیست

هر که را با ماه رویی سرخوشست
دولتی دارد که پایانیش نیست

خانه زندانست و تنهایی ضلال
هر که چون سعدی گلستانیش نیست

وزن این شعر، «فاعلاتن فاعلاتن فاعلن» در بحر «رمل مسدس محذوف» یا «وزن مثنوی» می باشد.

غزل ۱۱۷ - ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
غزل ۱۱۹ - هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک