روز وصلم قرار دیدن نیست

روز وصلم قرار دیدن نیست غزل ۱۲۴

روز وصلم قرار دیدن نیست
شب هجرانم آرمیدن نیست

طاقت سر بریدنم باشد
وز حبیبم سر بریدن نیست

مطرب از دست من به جان آمد
که مرا طاقت شنیدن نیست

دست بیچاره چون به جان نرسد
چاره جز پیرهن دریدن نیست

ما خود افتادگان مسکینیم
حاجت دام گستریدن نیست

دست در خون عاشقان داری
حاجت تیغ برکشیدن نیست

با خداوندگاری افتادم
کش سر بنده پروریدن نیست

گفتم ای بوستان روحانی
دیدن میوه چون گزیدن نیست

گفت سعدی خیال خیره مبند
سیب سیمین برای چیدن نیست

وزن این شعر، «فعلاتن مفاعلن فعلن» در بحر «خفیف مسدس مخبون» می باشد.

غزل ۱۲۳ - در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
غزل ۱۲۵ - کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک