آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد

آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد غزل ۱۷۴

آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد
نه دل من که دل خلق جهانی دارد

به تماشای درخت چمنش حاجت نیست
هر که در خانه چنو سرو روانی دارد

کافران از بت بی‌جان چه تمتع دارند
باری آن بت بپرستند که جانی دارد

ابرویش خم به کمان ماند و قد راست به تیر
کس ندیدم که چنین تیر و کمانی دارد

علت آنست که وقتی سخنی می‌گوید
ور نه معلوم نبودی که دهانی دارد

حجت آنست که وقتی کمری می‌بندد
ور نه مفهوم نگشتی که میانی دارد

ای که گفتی مرو اندر پی خون خواره خویش
با کسی گوی که در دست عنانی دارد

عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود
هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد

سعدیا کشتی از این موج به در نتوان برد
که نه بحریست محبت که کرانی دارد

وزن این شعر، «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن» در بحر «رمل مثمن مخبون محذوف» می باشد.

غزل ۱۷۳ - آن که بر نسترن از غالیه خالی دارد
غزل ۱۷۵ - بازت ندانم از سر پیمان ما که برد

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک