سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید

سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید غزل ۲۸۳

سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید
خاک وجود ما را گرد از عدم برآید

گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد
خلوت نشین جان را آه از حرم برآید

گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه
تا ره روان غم را خار از قدم برآید

گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم
آن کام برنیامد ترسم که دم برآید

عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول
کز تخم عشقبازی شاخ ندم برآید

گویند دوستانم سودا و ناله تا کی
سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید

دل رفت و صبر و دانش ما مانده‌ایم و جانی
ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید

هر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد
کز شعر سوزناکش دود از قلم برآید

وزن این شعر، «مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن» در بحر «مضارع مثمن اخرب» می باشد.

غزل ۲۸۲ - مرا چو آرزوی روی آن نگار آید
غزل ۲۸۴ - به کوی لاله رخان هر که عشقباز آید

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک