من با تو نه مرد پنجه بودم

من با تو نه مرد پنجه بودم غزل ۳۷۸

من با تو نه مرد پنجه بودم
افکندم و مردی آزمودم

دیدم دل خاص و عام بردی
من نیز دلاوری نمودم

در حلقه کارزارم انداخت
آن نیزه که حلقه می‌ربودم

انگشت نمای خلق بودم
و انگشت به هیچ برنسودم

عیب دگران نگویم این بار
کاندر حق خویشتن شنودم

گفتم که برآرم از تو فریاد
فریاد که نشنوی چه سودم

از چشم عنایتم مینداز
کاول به تو چشم برگشودم

گر سر برود فدای پایت
مرگ آمدنیست دیر و زودم

امروز چنانم از محبت
کآتش به فلک رسید و دودم

وان روز که سر برآرم از خاک
مشتاق تو همچنان که بودم

وزن این شعر، «مفعول مفاعلن فعولن» در بحر «هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف» می باشد.

غزل ۳۷۷ - شکست عهد مودت نگار دلبندم
غزل ۳۷۹ - آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک