یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم غزل ۴۰۱

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم
زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم

گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر
ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم

بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد
من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم

سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد
خاک سر هر کویی بی فایده می‌بیزم

در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد
تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم

مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر
فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم

گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز
فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم

گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم
ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم

با یاد تو گر سعدی در شعر نمی‌گنجد
چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم

وزن این شعر، «مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن» در بحر «هزج مثمن اخرب» می باشد.

غزل ۴۰۰ - وه که در عشق چنان می‌سوزم
غزل ۴۰۲ - من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشم

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک