گر درون سوخته‌ای با تو برآرد نفسی

گر درون سوخته‌ای با تو برآرد نفسی غزل ۵۸۰

گر درون سوخته‌ای با تو برآرد نفسی
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی

ای که انصاف دل سوختگان می‌ندهی
خود چنین روی نبایست نمودن به کسی

روزی اندر قدمت افتم و گر سر برود
به ز من در سر این واقعه رفتند بسی

دامن دوست به دنیا نتوان داد از دست
حیف باشد که دهی دامن گوهر به خسی

تا به امروز مرا در سخن این سوز نبود
که گرفتار نبودم به کمند هوسی

چون سراییدن بلبل که خوش آید بر شاخ
لیکن آن سوز ندارد که بود در قفسی

سعدیا گر ز دل آتش به قلم درنزدی
پس چرا دود به سر می‌رودش هر نفسی

وزن این شعر، «فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن» در بحر «رمل مثمن مخبون محذوف» می باشد.

غزل ۵۷۹ - تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزی
غزل ۵۸۱ - همی‌زنم نفس سرد بر امید کسی

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک