ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی

ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی غزل ۵۸۳

ما سپر انداختیم گر تو کمان می‌کشی
گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی

گر بکشی بنده‌ایم ور بنوازی رواست
ما به تو مستأنسیم تو به چه مستوحشی

گفتی اگر درد عشق پای نداری گریز
چون بتوانم گریخت تا تو کمندم کشی

دیده فرودوختیم تا نه به دوزخ برد
باز نگه می‌کنم سخت بهشتی وشی

غایت خوبی که هست قبضه و شمشیر و دست
خلق حسد می‌برند چون تو مرا می‌کشی

موجب فریاد ما خصم نداند که چیست
چاره مجروح عشق نیست به جز خامشی

چند توان ای سلیم آب بر آتش زدن
کآب دیانت برد رنگ رخ آتشی

آدمی هوشمند عیش ندارد ز فکر
ساقی مجلس بیار آن قدح بی هشی

مست می عشق را عیب مکن سعدیا
مست بیفتی تو نیز گر هم از این می‌چشی

وزن این شعر، «مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن» در بحر «منسرح مطوی مکشوف» می باشد.

غزل ۵۸۲ - یار گرفته‌ام بسی چون تو ندیده‌ام کسی
غزل ۵۸۴ - هرگز آن دل بنمیرد که تو جانش باشی

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک