زنده بی دوست خفته در وطنی

زنده بی دوست خفته در وطنی غزل ۶۰۴

زنده بی دوست خفته در وطنی
مثل مرده‌ایست در کفنی

عیش را بی تو عیش نتوان گفت
چه بود بی وجود روح تنی

تا صبا می‌رود به بستان‌ها
چون تو سروی نیافت در چمنی

و آفتابی خلاف امکان‌ست
که برآید ز جیب پیرهنی

وان شکن برشکن قبایل زلف
که بلاییست زیر هر شکنی

بر سر کوی عشق بازاریست
که نیارد هزار جان ثمنی

جای آنست اگر ببخشایی
که نبینی فقیرتر ز منی

هفت کشور نمی‌کنند امروز
بی مقالات سعدی انجمنی

از دو بیرون نه یا دلت سنگیست
یا به گوشت نمی‌رسد سخنی

وزن این شعر، «فعلاتن مفاعلن فعلن» در بحر «خفیف مسدس مخبون» می باشد.

غزل ۶۰۳ - اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی
غزل ۶۰۵ - سروقدی میان انجمنی

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک