چرا به سرکشی از من عنان بگردانی

چرا به سرکشی از من عنان بگردانی غزل ۶۱۹

چرا به سرکشی از من عنان بگردانی
مکن که بیخودم اندر جهان بگردانی

ز دست عشق تو یک روز دین بگردانم
چه گردد ار دل نامهربان بگردانی

گر اتفاق نیفتد قدم که رنجه کنی
به ذکر ما چه شود گر زبان بگردانی

گمان مبر که بداریم دستت از فتراک
بدین قدر که تو از ما عنان بگردانی

وجود من چو قلم سر نهاده بر خط توست
بگردم ار به سرم همچنان بگردانی

اگر قدم ز من ناشکیب واگیری
و گر نظر ز من ناتوان بگردانی

ندانمت ز کجا آن سپر به دست آید
که تیر آه من از آسمان بگردانی

گرم ز پای سلامت به سر دراندازی
ورم ز دست ملامت به جان بگردانی

سر ارادت سعدی گمان مبر هرگز
که تا قیامت از این آستان بگردانی

وزن این شعر، «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن» در بحر «مجتث مثمن مخبون محذوف» می باشد.

غزل ۶۱۸ - همه کس را تن و اندام و جمالست و جوانی
غزل ۶۲۰ - فرخ صباح آن که تو بر وی نظر کنی

پشتیبانی و تبلیغ
آب و هوا
دسترسی سریع
انتشار و اشتراک